درد دل محیط بان سید امین هادی پور

دیشب شب سختی بود، بعد از یکماه تلاش برای حفظ پایم و تحمل درد کمر خم کنش، دیروز برای همیشه رفت، خواب به چشمانم نیامد، این یکماه به سرعت از جلوی چشمانم رد شد، آن شب تاریک و شوم برای همیشه در خاطرم ماند، ضاربانی که به ناقص کردن بسنده نکردن و با ضربات سنگین بر پیکرم مرا تهدید به مرگ کردن، اسلحه بر شقیقه ام گذاشتن تا تن به خواسته هایشان بدهم که ندادم، آن لحظات چه سخت بود، زمان چه کند میگذشت، اما دیشب به مراتب از شب حادثه بدتر بود، دیشب سخت گذشت. تلخ همراه با درد، باورم نمیشد که پایم را از من گرفتن، من محیط بانم، پا برای من حکم بال دارد برای پرنده، کودکیم به یادم آمد. مرحوم پدرم که همیشه میگفت کارت خطر دارد و من ترس دارم، واهمه دارم، بهتر که نبود تا این روزها را ببیند، در خواب هم نمیدیدم که……..، هنوز هم باور ندارم، من ماندم و افسوس و دردی جانکاه که بر روی قلبم سنگینی میکند، شاید اگر لحظه ای خودتان را جای من بگذارید مرا درک کنید، آخر به چه گناهی باید ناقص شوم، مگر چه کردم جز خدمت به کبوتری که لانه نداشت به کلی که گرسنه بود و با چشم های معصومش طلب غذا میکرد، به گلی که زیر صخره روئیده بود و آب میخواست …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.